اسمش را گذاشتند «دومين جشنواره سراسري طنز طهران» و تهرانش را با «ط» نوشتند و دليل آوردند که حالا تهران، برج ميلاد دارد و بايد که آن را با حرف دستهدارش بنويسيم و سازمان فرهنگيهنري شهرداري تهران هم پايه شد و كمك كرد و همه با هم مطلب جمع کردند و هيأت داوران تشکيل دادند و نفرات برگزيده انتخاب کردند و مراسم اختتاميه دست و پا کردند و سالن بزرگ وزارت کشور را گرفتند و کلي تبليغات کردند و کلي برنامه چيدند و مراسم اختتاميه برگزار شد و تمام شد و... همين ديگر، مگر چيز ديگري هم بايد اتفاق ميافتاد؟ ( نفستان بند آمد، نه؟ اي بابا! تازه بايد گزارش يک برنامه چهار پنج ساعته را بخوانيد، کجاي کاريد؟!)
«رعايت حجاب و شئون اسلامي و اخلاقي الزامي است، حتي براي شما دوست عزيز!
به شمارة رديف صندلي در بليت دقت فرماييد تا کار به برخورد فيزيکي و شيميايي نکشد!
حمل و نقل، مبادله و مصرف هرگونه دخانيات و مواد بودار و صدادار در طول و عرض مراسم ممنوع است.
تلفن همراه در نطفه خاموش!
از به همراه آوردن اطفال خردسال و بازيگوش جداً خودداري فرماييد، مگر آن که شديدا اصرار نمايند...!»
اينجا هم شده است مدرسه، براي خودشان آييننامة انضباطي گذاشتهاند. فقط هر قدر چشم ميگردانيم، خبري از مبصر نيست. کمي زودتر ميرسيم، شايد که حاشيههاي داغتري به تورمان بخورند. اما مثل اين که... مثل اينکه خيليها مثل ما فکر ميکنند، چون هنوز نيم ساعت مانده به مراسم، ملت دارند به سمت ورودي تالار ميروند. زندهباد شکارچيان چيزهاي داغ! عجب جمعيتي! هر کسي هم نداند، فکر ميکند کنسرت يا فوتبال است.
پيامهاي طنازانه

ميرويم تو. اول، يک بنِ پذيرايي ميدهند (باور کنيد خبري از شام نيست)، بعد خيلي با احساس و مؤدبانه بهمان خوشامدگويي ميدهند (يا ميکنند) تا شايد به اين نتيجه برسيم که اينها، تومني صنار با بقيه فرقشان است، بعد کيفمان را ميگردند، بعد يک قاچ هندوانه و پرتقال و اينها ميدهند تا کلي کيفور شويم.
تازه، پذيراييمان هم ميکنند، يک آبميوه، يک بيسكويت، يک شکلات، همراه يک ساندويچ. داخل سالن، همانجايي که اين کارها را ميکنند، پيامهاي طنازانه زدهاند و چند تايي کاريکاتور شهري. کاريکاتورها، روي اين سه پايههاي نقاشي هستند و ملت، تماشايشان ميکنند. يواشيواش ميرويم تو، چون قرار است يک ساعت بعد، سالن پر بشود و جا گيرمان نيايد و بعضيها، سرپا برنامهها را دنبال کنند (ببخشيد، الان کجاي گزارشايم؟!)

برج ميلاد روي تهران قديم
«جنتي کرد جهان را ز شکر خنديدن
آنکه آموخت مرا همچو شکر خنديدن
گر چه من خود زعدم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خنديدم»
اين شعر، قاتي پيامهاي طنازانه بود. خوشمان آمد، نوشتيماش. حالا داخل سالن هستيم. ما را تحويل گرفتهاند و برايمان، جايگاه درست کردهاند، درست چسبيده به صحنة مراسم. فعلا جا به اندازة کافي هست. ملت دارند صندليها را پر ميکنند. مثلا الان بايد خودمان را باد کنيم و مدام، مثل کلاغ اينور و آنور را نگاه کنيم تا بفهمند چه خبرنگار خوب و پيگيري هستيم.

روي صحنه، شلوغ است. دارند دکوراسيون صحنه را راست و ريس ميکنند. عجب دکوري هم هست. دو طبقه، طبقه دومش برج ميلاد، طبقه اول هم طرحي از تهران قديم که کمي هم به مسجد امام خودمان ميزند. در حقيقت، برج ميلاد، روي اين تهران قديم ساخته شده تا ميزان محکم بودنش را با چشمهاي غيرمسلحمان درک کنيم. کلي هم خرت و پرت و چيزهاي کوچکتر اطرافشان زدهاند.
ساعت شش و 19 دقيقه
ساعت دارد شش ميشود. فعلا خبري نيست. همه ميآيند و ميروند. جمعيت زيادي آمده است و همين، برگزارکنندگان را به هول و ولا انداخته تا يک وقت، بهشان بد نگذرد. ساعت که شش ميشود، جايگاه خبرنگاران هم پر ميشود. برنامه هم شروع ميشود. اول، سرود ملي، دوم تلاوت قرآن مجيد، سوم... اگر گفتيد؟
يکدفعه به صورت زنده و از آخر سالن و ميان جمعيت، عدهاي دفزنان و چوبزنان و دورزنان، با لباس محلي، به طرف صحنه حرکت ميکنند. يک نوع رقص محلي شايد. ميزنند و دور ميزنند. بعد آن بالا، پايين برج ميلاد، عباس شيرخدا، ضرب ميگيرد و شروع ميکند به خواندن: «سلامم به طنزآوران عزيز... به آنان که در نان شب ماندهاند.» وسط ضرب گرفتناش، قاليباف و اطرافيان هم آفتابي ميشوند. درست ساعت شش و نوزده دقيقه. شيرخدا رخصتي ميگيرد.
آقاي مجري جريمه ميشود
قرار است مجريها، جفت باشند (چقدر شما بد برداشت ميکنيد، جفتشان هم آقا هستند). فعلا كه رضا رفيع، تنهايي برگزار ميکند. شسته رفته و ادبي حرف ميزند، با طنازيهاي يک در ميانش. خستگي از سر و رويش ميبارد. بيرمق بيرمق. قبل از آمدن نفر دوم، کليپش را پخش ميکنند، که مثلا دير از خواب بيدار شده، با سرعت آمده، جريمه شده و چه و چه. بعد که خودش ميآيد، که خودش هم محمد سلوکي باشد، قبضهاي جريمهاش را ميدهند دستش و خاليبنديهايش را درميآورند و از اين حرفها. شايد سلوکي، بهترين انتخاب براي چنين برنامهاي باشد، از آنجايي که تهران را مثل کف دستش بلد است.
متروي مشتي ممدلي
ايول! مثل اين که قرار است يک حالي بکنيم با اين گروه موسيقي. پيش درآمدشان هم، آهنگ معروف همايون شجريان (نبستهام به کس دل، نبسته کس به من دل...) است. اما... اما نه، مثل اين که عجيب به خاکي ميزنيم. آنها، دارند با همان آهنگ، شعر طنزي را اجرا ميکنند، دربارة مشکلات شهري، همين.
«متروي مشتي ممدلي، ارزون و بيمعطلي، سرش که اون چنينيه، تهاش که اين چنينيه، ...» اين يکي هم به افتخار مهندس هاشمي، تا حالش را ببرد. برنامهها ادامه دارد، ميان برنامهها هم همينطور ادامه دارد. يک چيز جالب هم هست: زيرنويسهاي جشنواره، خيلي باحالاند. دو تا مثلا موش، با يک نارنجيپوش شهرداري، از اول و پايين سن، شروع ميکنند به باز کردن يک پارچة نوشته شده، بعد همينطور يواشيواش پايين صحنه را دور ميزنند تا ديگران، کمي به اين زيرنويسها دچار شوند. در طول برنامه، اين کار را ميکنند.
اين سه نفر، که شامل دو تا موش و يک کارگر شهرداري هستند، در طول برنامه، روي صحنه هم دنبال هم ميکنند. فرقي نميکند، جلوي قاليباف باشد يا هر کس ديگري. کارگر شهرداري، جارو به دست، موشها را دنبال ميکند. بماند که آخرش، موشها، جارو به دست، کارگر را دنبال کردند.
فردوسي زير برج ميلاد

ببخشيد، کجاي گزارشايم؟! مهم نيست. مهم اين است که بقيهاش را بايد mp3 کنيم، جا نيست: متوليان برنامه، يک قاليباف بدلي هم رو ميکنند (لينک: مراجعه کنيد به باکس سخنراني قاليبافها). کليپها پخش ميشوند.
از پنج شش هنرمند طناز تقدير ميشود. کليپها را براي آنها ساختهاند. آن پنج شش نفر هستند. ميآيند بالا. حرف ميزنند. داريوش کاردان، اکبر عبدي، پيمان قاسمخاني (که نيست)، محمدحاجي حسيني، ناصر پاکشير، بهرام عظيمي، سعدي افشار. هنرمندان حرف ميزنند. يکي دوتاشان هم گاف ميدهند.
به قصد يا سهو. هر کدام چيزي ميخواهند. يکي کار. يکي خانه. يکي احترام. يکي هم ميآيد روي همه را کم کند. مثلا از شهردار که آن بالا ايستاده، ميخواهد همه چيز را حل کند. چه بامزه. اين آقا، چقدر فرق دارد با بقيه. داريوش کاردان است. اکبر عبدي هم که هيچ. مثل اين که تا دو سه تا جملة لمپني نگويد، روزش شب نميشود. آخر برنامه، يک فردوسياي هم ميآيد. ترافيک نامه ميخواند. زير برج ميلاد. عجب صحنهاي شده است.
فردوسي زير برج ميلاد! برنامههاي ديگري هم هست. زيادند و متراکم. به زور به خورد حاضران داده ميشوند. از برگزيدگان تقدير ميشود. در رشتههاي شعر و ترانه، نثر و داستان، کاريکاتور و عکس طنز، فيلمنامه، نمايشنامه و فيلم کوتاه. بين داوران، اسمهاي آشنايي هم هستند: زرويينصرآبادي، جلال رفيع، منوچهر احترامي، شجاعيطباطبايي، توکا نيستاني و عليرضا خمسه.
بين جايزه گيرندهها هم، اسمهاي آشنايي هستند: سعيد بيابانکي، شهرام شکيبا، يوسف صيادي و بزرگمهر حسينپور. سکه ميدهند. ساعت دارد 10 ميشود. زيادي طول کشيده است. اين دو تا مجري لوس، ول کن قضيه نيستند.
... و بالاخره تمام ميشود. ملت ميروند روي صحنه تا با سلوکي عکس يادگاري بگيرند. واقعا که چه بيجنبه. ميزنيم بيرون. شب است و سکوت است و طنز است و ما.
من قاليبافام، من شهر را ميبافم!
سخنراني محمدباقر قاليباف در دومين جشنوارة سراسري طنز طهران بسيار خوشحالام که امروز در جمع شما همشهريان و هنرمندان عزيز هستم. من با وجود تمام علاقهاي که به هنر دارم و با تمام مشکلاتي که در زمينة کاري داشتم، تمام برنامههايم را لغو کردم تا امروز در خدمت شما عزيزان باشم. خوشحالام که در اين جمع هستم. «من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است.»

شهرداري، فقط يک نهاد مديريتي براي جمع کردن زباله و آسفالت کردن خيابان و معابر نيست. يکي از وظايف استراتژيک و تئوريک شهرداري، احداث فرهنگسراها و ايجاد رشد و تربيت آحاد فرهنگي، در تمام زمينههاي شهري است. همين چند روز پيش بود که يک مجموعة عظيم را در يافتآباد تهران افتتاح کرديم، که البته يک مقدار از آن روباني هم که ما در آنجا قيچي کرديم، هنوز تو جيبمان هست.
البته براي ما شمال و جنوب فرقي ندارد. همانطوري که در جنوبيترين نقطة تهران، يک مجموعة عظيمالجثه را افتتاح ميکنيم، در شماليترين منطقة تهران، کوههاي توچال، يک فرهنگسرا هم راهاندازي کرديم. البته خيلي هم مايل هستيم روي برج ميلاد هم فرهنگسرايي بسازيم، که هم از پايين و هم از بالا هواي فرهنگي شهر را داشته باشيم.
من بر اين باورم که با کمک شما هنرمندان و طنزپردازان، بتوانيم بسياري از اين معضلات شهري را حل کنيم. هنرمند قدر بيند و در بزرگراه صدر نشيند. البته من طرحهاي زيادي دارم و فقط همة آنها به خاطر گل روي شما شهروندان عزيز است. من به کمک مهندسان ريز و درشت شهرداري، قصد داريم بزرگراه چمران را به خارج از تهران ببريم تا بار ترافيکي نمايشگاه بينالمللي کم بشود.
در آينده هم قصد داريم که بزرگراه مدرس را به شهر کاشمر در جنوب خراسان منتقل کنيم تا مردم آنجا هم از تمرکززدايي ما نفعي ببرند. همچنين براي توليد ماشينهايي که ايرانخودرو توليد ميکند، قصد داريم که بزرگراه رسالت را کمي گشاد کنيم.
پلهاي روگذر را به زيرگذر تبديل ميکنيم چون خيلي از مردم به خاطر مشکلات کمري و فنري که دارند، زياد علاقه دارند که از پلهاي زيرگذر بگذرند.
بعد از هر دوربرگردان، يک دور برنگردان هم در بزرگراهها احداث ميکنيم تا اين قضيه يکجوري جبران بشود. دوربرگردان در طول تاريخ باعث ترقي و رشد آحاد ملت بوده و در اصل، دور ما بگردان بود که بعدا تغيير کرد و به اين صورت درآمد.
البته ما طرحهاي خيلي زيادي براي شما داريم، مُدونُم آ، اما نُمُگُم، که البته اگر «چشماتون بگه آره، هيچ کدومش کاري نداره»... (اصرار مجريان براي جلوگيري از سخنراني آقاي قاليباف) آقاجان، من ميخواهم بافت شهر تهران را عوض بکنم، من بزرگراه رسالت را... آقاجان من قاليبافام، من شهر را ميبافم...
سخنراني محمدباقر قاليباف در دومين جشنواره سراسري طنز طهران

... ظاهرا امشب همه چيز شوخي است. با همة وجودم احساس ميکنم جامعة ما نيازمند اصلاحات و تغيير در برخي از روشها و برطرف کردن برخي از مشکلات و واقعيات تلخي است که وجود دارد.
براي اصلاح اين مشکلات و واقعيات تلخ، به نظر من بهترين روشي که با شادي و شادماني و طراوت همراه باشد، طنز است که ميتواند تلخيهاي جامعه را متذکر شود و آنها را اصلاح کند. از اين جهت به خودم جرأت حضور در جمع شما را دادم.
طنز، انصافا نوعي حکمت و موعظه است، اگر به شايستگي مطرح شود و به دور از پردهدري و بيادبي، که مناسبترين موضوع براي زندگي امروز ماست. بدون شک طنز ميتواند رساترين و شيرينترين مورد باشد براي اين که انگيزهها را افزايش بدهد، شايستگيها را مشخص کند، اشکالات را به درستي مطرح کند، مخصوصا اينکه از جانب اشخاصي است که ميدانند ولي نميتوانند، براي کساني که ميتوانند ولي نميدانند. شب خوشي را براي همة شما آرزو دارم.